Friday, May 13, 2005

عیدی

اکثر اوقات بعدازظهرا که دارم از دانشگاه یا جای دیگه ای برمیگردم خونه، میخورم به این ترافیک بی درمون تهرون! نمیدونم چیجوریه، ولی همیشه برنامه ام باید جوری باشه که یه وقت خدای نکرده نشه که یه روز من این ترافیک رو از دست بدم!!! ـ
حالا حسابشو بکن که بعد از یه روز پرمشغله، میخوای در طول مسیر برگشتنت به خونه (و یا هر مسیری که باید طی کنی)، یه خورده در سکوت و آرامش استراحت کنی: ـ
بیرون تاکسی که هستی که تکلیفت روشنه؛ سر وصداهای گوشنواز(!!!) و بوق های متنوع و غیرممتد(!!!) رانندگان بافرهنگمون این امکان رو ازت سلب میکنن... بعد سوار تاکسی میشی و با سرعت تموم درو میکوبی به هم و شیشه ها بالا، که چی؟ که آقا میخواد یه خورده از این هیاهوی پوچ فرار کنه...... درست در لحظه ای که پیش خودت فکر میکنی زندگی بهتر از این نمیشه و تا حدی به اون آرامش رویایی(!!) دست پیدا کردی، صدای زیبای گوینده ی رادیو رو میشنوی که داره به بهترین نحو برنامه اشو اجرا میکنه!! ـ
چی بگم؟
شاید سلیقه من اینجوریه، ولی از این شوخی های سطحی و احمقانه ای که دو تا گوینده باهم میکنن و سعی میکنن هرجوری هست یه چیزی بگن تا یه چیزی گفته باشن(مثلا دیشب شام چی خوردی و کجا خوابیدی و...!!!) گرفته تا بعضی از جملات و کلمات قصار این عزیزان، همگی دست به دست هم داده و روی اعصاب من قدم میزنن! فکرشو بکن، مثلا از کله سحر تا حالا کلاس داشتی، یا سر کار بودی، بعد که ساعت 7 شب میشینی تو تاکسی، صدای شخصی رو میشنوی که درحالیکه داره سعی میکنه با مصنوعیت تمام(!!!) خودشو شاد و سرحال نشون بده، در همین حال سعی هم میکنه که این شادی و شعف وصف نشدنی خودشو(!!!) به شما هم منتقل کنه: ـ

- خب شنوندگان عزیز! هاهاهاهاها!!! حالتون خوبه؟!!!! دماغتون چاقه؟ هاهاهاهاهاا!!!!! مگه دماغ هم چاق میشه؟ با این جراح های پلاستیکی که این روزا مثل قارچ دراومدن!!! هاهاهاها!! خیلی بامزه ام، نه؟!!!!! هاهاهاهاهاهاهاهاها!! راستی از امروزتون لذت بردین؟!!!! هاهاهاهاهاهاهاها!!!!! میدونین الان چی میچسبه؟ خب معلومه، چسب قطره ای!! هاهاهاها! نمیخواید بهم بگید، خودم میدونم خیلی بامزه ام، مامانم هم همیشه بهم همینو میگفت!!! ولی شوخی کردم، بعد از یه روز سنگین، الان آرامش و سکوت(!!!) میچسبه! البته اول بذارین اخبار ترافیک رو بگم: دیگه یه ساعت اسم خیابونا رو نمیگم(!!!!)، هرجا هستین بدونین که الان ترافیک اون منطقه بی نهایت سنگینه، و آمد و شد به کندی صورت میگیره و تقریبا توی تموم دوربین هایی که من میبینم، آره، تقریبا تو همشون تصادف یک دستگاه خودرو با یه یک دستگاه خودروی دیگه(!!)، موجب کندی در عبور و مرور شده!!!!!!! اما مهم نیست! هاهاهاهاهاهاهاها!!! بخندید! شاد باشید!!! بپرید بالا و پایین!!!!!! بذارید براتون یه چیزی بخونم(در حالی که صدای ورق زدن کتاب میاد و معلومه که پیداش نمیکنه!) آها، یه شعر از شاعر بزرگ کشورمون، سهراب سپهری: زندگی زیباست...........(و از غلط خوندناش که نگو!) ـ

و دیگه به اینجاش که میرسه نمیشه ساکت موند! ـ
آخه عزیز من، جان من، خانم من، آقای من؛ تو که این ترافیک افتضاح و این هوای آلوده و این اعصاب درب و داغون منو میبینی، پس آخه چرا این کارو با من میکنی بیرحم؟!! تو که میدونی من اگه سالی به دوازده ماه، یه بار رادیو گوش کنم، اونم اینجاست، چرا منو از رادیو بیزار میکنی؟ با این حال و احوال، اگه چارلی چاپلین رو هم بذاری جلوم، خودشو بکشه من خنده ام نمیگیره، دیگه چه برسه به شما که جای خود داری! ـ

خلاصه اینجوریاست که هیچوقت از رادیو دل خوشی نداشتم..... ـ
اما..... ـ
هیچ میدونی چه اتفاقی افتاده؟ ـ
یه اتفاق بزرگ! ـ
یه اتفاق شوکه کننده که نظر منو راجع به رادیو عوض کرده؛ ـ
یه رادیو اومده که مثل قبلی ها نیست... ـ
سعی نمیکنه به هر قمیتی هست یه چیزی به خورد شنونده هاش بده... ـ
یه رادیو که چشم به فرداها داره... ـ
ساده تر بگم: ـ
یه رخداد بزرگ... ـ
یه تجربه ی جدید... ـ
یه تجربه جدید، با لذتی گنگ و وصف نشدنی.... ـ
خانم ها! آقایان!!! با افتخار: ـ
افتتاح این رادیو با تلاش و کوشش سازمان ملی همجنسگرایان ایران، بدون شک نقطه ی عطفی در کل تاریخ کشور عزیزمون ایران محسوب میشه...ـ
سازمان ملی همجنسگرایان، علاوه بر این کار، دست به یه اقدام بزرگ دیگه هم زده و اونم انتشار نشریه ی زیبای چراغ هستش.ـ
به دور از هرگونه تعصب و تعلقی باید بگم که مطمئنا هر حرکتی در راه روشنگری و احیای حقوق از دست رفته ی «انسان» در ایران، کار بی نهایت ارزشمندیه... من این حرکت بزرگ رو به فال نیک میگیرم و به نوبه ی خودم از کسایی که در این راه زحمت میکشن تشکر میکنم. ـ
دستتون درد نکنه و امیدوارم همیشه تو کارتون موفق باشین. ـ

حرف آخر: ـ
راستی، هیچ دقت کردی که PGLO ، تقریبا همزمان با شروع سال 84، درست همون موقع هایی که ما عادت به عیدی گرفتن و عیدی دادن داریم، بهمون این دو تا عیدی بزرگ رو داده؟؟
خب با این حساب، حالا که ما عیدیمون رو گرفتیم، فکر میکنی من و تو چه عیدی ای میتونیم بدیم؟؟؟؟

Sunday, March 20, 2005

نوروز بر همه خجسته باد...


ساعت 16:01 روز یکشنبه، 30 اسفند 1383...

2-3 دقیقه بیشتر نمونده که سال 83 هم به خاطره ها بپیونده...

سال نوت مبارک عزیزم...

سال نو مبارک......

Wednesday, February 16, 2005

در این غربت خانگی ...

بعدازظهر یه روز چهارشنبه ی زمستونی، به صورت کاملا اتفاقی یکی از دوستاتو که خیلی وقته ندیدیش، تو خیابون میبینی... جفتتون یه چندساعتی بیکارید و میتونید با هم باشید، پس بهش پیشنهاد میکنی که با همدیگه به پارک جنگلی کوچولویی که همین دور و براس برید و یه کم صحبت کنید.
با هم به اونجا میرید.....
هوا بدک نیست و سنتی بازی بدجوری فاز میده! میگردین یه جای خوب پیدا میکنید و رو زمین میشینید. دارید گل میگید و گل میشنوید و یاد قدیما رو زنده میکنید و اینقدر غرق صحبت شدید که اصلا حواستون به دور و برتون و بقیه ی چیزا نیست... یه دفعه سرتون رو میارین بالا و میبینین دو تا جناب سروان محترم و شریف نیروی انتظامی بالای سرتون واسادن و زل زدن به دلقک بازیای شما!
- شماها، این وقت روز، اینجا، چیکار میکنید؟!!!!!!!
این وقت روز؟؟؟؟
اینجا؟؟؟؟؟؟
مگه الان کِیِه؟!!
اینجا کجاست؟؟!!!!
یه نگاهی به آسمون میندازی و میبینی که دیگه دم دمای غروبه و هوا داره تاریک میشه. ولی با این برخوردی که دیدی، یه لحظه شک میکنی که "نکنه اشتباه میکنم؟!" پس محض اطمینانم که شده یه نگاهی به ساعتت میندازی: یه ربع- بیست دقیقه ای به ساعت شیش بعدازظهر مونده!
بعد پیش خودت فکر میکنی: خب، من کجام؟
: توی پارک!
همه مردم میان پارک چیکار میکنن؟
: میان یه هوایی تازه کنن... یه گپی بزنن... یه کم از شلوغی و سروصدا و دود و دم فرار کنن...
اِ!! خب ما هم نشستیم تو این سرما داریم همین کارو میکنیم که!
چون گیج شدی و واسه خودت جوابی پیدا نمیکنی، تصمیم میگیری افکارتو با جناب سروان در میون بذاری تا بلکه ایشون روشنت کنه!!!!
- بلبل زبونی نکن واسه من! یالا!!! پاشین برین خونه هاتون ببینم! دیگه هم نبینم این موقع روز این طرفا بپلکید ها!!!!
نمیتونی بفهمی چه موضوعی تو رو مستحق یه همچین برخورد توهین آمیزی کرده!
قیافت مثل دزدا و خلافکاراست؟ که نیست!
باعث اذیت و آزار کسی شدی؟ که نشدی!
جای کسی رو تو پارک تنگ کردی؟ که نه!
اصلا کار اشتباهی کردی؟ که نکردی!
فقط ياد گذشته ها و بچه بازي ها و دوستا و كاراشون تورا كمي سر حال آورده و چشمات يك كمي بفهمي نفهمي برق شادي توشه و سر حال بنظر ميائي....
نخیر!!! هرچی به اون مغزت فشار میاری، نمیتونی دلیل منطقی ای واسه این طرز برخورد پیدا کنی! لازمم نیست زحمت بکشی، چون از قیافه دوستت هم معلومه که اونم هیچی به ذهنش نمیرسه! پس موضوع چیه؟! کجا باید بریم؟ اصلا چرا باید بریم؟!! نشستیم تو پارک داریم مثل بچه ی آدم باهم حرف میزنیم، حالا چه اصراریه که پاشیم بریم خونه هامون؟! سعی میکنی با جناب سروان صحبت کنی و براش توضیح بدی که اصولا پارک (چه از نوع جنگلی و چه از نوع شهری) جاییه که معمولا ساعت استفاده خاصی نداره و انسان های شهرنشین میتونن هروقت که خواستن از پارک به عنوان یک مکان عمومی جهت تمدد اعصاب استفاده کنن.
- مثل اینکه شماها زبون خوش سرتون نمیشه! اصلا راه بیوفتید ببینم!!!
- کجا؟
- حالا بریم، بعدا خودتون میفهمین!
- آخه یعنی چی "بریم بعدا میفهمید"؟
- میدونی چیه، شماها اومدین اینجا همجنسبازی کنید.......

هه!
دیده بودیم دختره رو با داداشش تو خیابون میگیرن، شنیده بودیم تو جیب یارو مواد میندازن، ولی این بهونه خیلی جالب و در عین حال احمقانه بود! تو اين سرما كه سنگ يخ میزنه، نشستن و صحبت كردن دو تا جوون که هركدوم هم شصت تا پوشیدن.... (البته لازم به ذکره که بعد از گیر افتادن، این موضوع دیگه یه بهونه احمقانه نخواهد بود! چون موقع دادگاه، به صورت معجزه آمیزی از آسمون مدارک و مستندات و شاهدانی دال بر گناهکاری شما نازل میشه)
تو اون لحظه هیچ کاری عاقلانه ای به ذهنم نمیرسید...
جز اینکه یه لبخندی بهش زدم و چند ثانیه تو چشاش نگاه کردم...
- چیه؟ نگاه میکنی؟؟؟ راه بیوفت حالیت کنم!
چه جمله زیبایی: "چرا نگاه میکنی؟"!!!
.... حتما همتون میدونید که اصولا ناراحتی یه مامور نیروی انتظامی از دست شما چقدر میتونه دردناک باشه(!!)، خب، جوونیِ و سادگی و اوسکولی!!!! یه لحظه یادمون رفت که توی ایران زندگی میکنیم و حواسمون نبود: "حرف زدیم..."، "نگاه کردیم..."! یهو به خودمون اومدیم و دیدیم که ای دل غافل! با این رفتار زشت و ناشایست خودمون (نگاه کردن، «چشم» نگفتنِ و...) چقدر موجبات کدورت خاطر این 2 عزیز زحمتکش رو فراهم کردیم! دیدیم اینجوری خیلی بد میشه که، پس عقلامون رو ریختیم سرهم و سعی کردیم یه راهی پیدا کنیم که هم یه تشکری از اینهمه وظیفه شناسی و نکته سنجی این عزیزان(که واقعا هم جای تقدیر داره) کرده باشیم، و هم یه جورایی بابت اینکه با رفتار و حرفهای زشت و نابجای خودمون خاطر شریفشون رو مکدر کردیم، ازشون پوزش بخوایم..... پیش خودمون حساب کردیم که خونواده هامون دارن اینهمه مالیات و عوارض و... میدن، بعد دقت کردیم دیدیم که این همه پول اول میره جزو بودجه دولت، بعدش از اونجا پخش میشه بین دستگاه های زیر نظرش و آخر سر میرسه دست عزیزای زحمتکشی مثل نیروهای انتظامی. حساب کردیم دیدیم که اووووه!!!! چقدر طول میکشه که این مالیات های ما به دست این عزیزا برسه... از اونطرفم که خودتون میدونید، مجلس تصویب کرده که بنزین از اول سال دیگه که نه، از شهریورش گرون بشه. خب، حالا با این اوضاع- احوال و با این حقوقهایی که دولت میده خرج زن و بچه که در نمیاد، و تا بیاد این مالیاتهای ما به دست این مامورین شریف برسه بیچاره ها کلی شرمنده زن و بچه میشن!(بابا انصافم خوب چیزیه!!!) خلاصش اینکه به این دلایل (دلایل فوق الذکر!) سعی کردیم در حد وُسعمون، هرچی که تو جیبامون داریم در طبق اخلاص بذاریم و تقدیم کنیم تا بلکه بتونیم ذره ای از این همه فداکاری رو جبران کنیم...
(این همه توضیح دادم که یه وقت خدای نکرده، زبونم لال، پیش خودتون فکر نکنید این عزیزان زحمتکش قصد دیگه ای غیر از انجام خدمت و وظیفه داشتن، و همینطور، ذره ای با زحمات شبانه روزی و فداکارانه این عزیزان آشنا بشین.)

.................................................
این بار اولی نیست که از این ماجراها برای من و تو اتفاق میوفته و مسلما بار آخرم نخواهد بود... شاید این موضوع برای خیلی از ماها دیگه روزمره و عادی(!!!) تلقی بشه، اما فکر نمیکنم نیاز به گفتن این باشه که همین مسائل کوچیک، مبنای مسائل بزرگتری هستن که متاسفانه تو این روزا کم نمی بینیم... تو این ایران، مسئله ای به نام "احترام به شخصیت و حقوق فردی دیگران"، فقط در ازای "چشم گفتن" و "دم تکون دادن" معنا پیدا میکنه و در سرلوحه ی همه کارات، بايد همیشه این نکته ی مهم رو در نظر داشته باشی که کارت قدغن هست یا نه!!!

از حرفای این آدم، تو اون لحظه اول به حد انفجار عصبانی شدم، ولی حیف! حیف که.........
کاری نکردم... هرچند که خیلی دلم میخواست یه کاری میکردم.
چیزی هم نگفتم... هرچند که دلم میخواست خیلی حرفا بزنم.
همونطور که گفتم فقط یه لبخندی بهش زدم و چندثانیه تو چشاش نگاه کردم... جوری که همه ی ناگفته هایی که قدرت بیان کردنشون رو نداشتم، از نگام بخونه......
الانم دلم میخواست اینجا خیلی چیزا بنویسم و عصبانیت خودمو خالی کنم، اما.....
اما دیدم آخه برای کی؟ که چی بشه؟
اول از همه اینکه این وسط خودم، با سکوت کردنم، یکی از دو طرف اصلی گناهکارم، و دوم هم اینکه اگه خود من این حرفا رو یه جایی بشنوم یا بخونم، اکثرا فقط یه سری تکون میدم و تو دلم میگم: "راست میگه بیچاره! بد مملکتی شده!". بعضی وقتا هم که یه ذره بیشتر حال و حوصله داشته باشم و بخوام کلی همت کنم، بلند بلند یه چندتا فحش میدم و میگم که: "آره %$#& ها! مملکت رو به $%$^ کشیدن!". (البته بعضی وقتا هم دیگه شجاعت رو به حد اعلا میرسونم؛ اول دور و برم رو خوب نگاه میکنم و اگه مطمئن بشم که کوچکترین نگرانی ای نیست، قضیه هایی از این دست رو با کلی آب و تاب واسه بقیه تعریف میکنم و بر علیه این سواستفاده ها کلی سخن میرونم!)
اما ببینم... من و تو تا حالا هیچوقت جدی از خودمون پرسیدیم که معنی این وضعیت چیه؟ که تا کی باید این وضع ادامه داشته باشه؟ امروز با مالیات مستقیم، فردا با شیرینی خانوم-بچه ها، پس فردا با پول چایی، اما آخرش چی؟ به کجا میخوایم برسیم؟ توروخدا ببین شخصیت من و تو چقدر پست و بی ارزش شده که باید هر روز و هر روز، بدون هیچ دلیلی، به هر آدمی(تو به کار بردن این کلمه شک دارم، اما قصدم هرگز "با یه چوب روندن همه" نیست) که معلوم نیست در چه درجه ای از صلاحیت برای پرس و جو از من و توست، جواب پس بدیم... که چرا حرف میزنی؟ چرا نگاه میکنی؟ چرا میخندی؟ چرا فلان کار رو میکنی؟ چرا زندگی میکنی؟ چرا...؟ چرا...؟ چرا...؟ و بازم چرا...............
نیومدم منبر برم و روضه بخونم که آی جماعت! بیاین فلان کنیم و بیسار کنیم!!!!
نه!!
این همه آسمون – ریسمونی که بهم بافتم، همش برای این بود که بگم بیایم یه ذره بیشتر به خودمون فکر کنیم...
ماها انسانیم...
یه انسان با نژاد و اصلیت ایرانی.....
دیگه حرفی واسه گفتن باقی نمیمونه. همه چیز توی همین 2 تا جمله اس.

نمیدونم، شاید دفعه بعدی که یه همچین ماجرایی برام پیش اومد، زدم به سیم آخر و پای همه چی وایستادم...

Thursday, January 20, 2005

چرا به من شک ميکني؟!


چکاوک
ايرج جنتي عطايي
با صداي داريوش
دانلود : حجم 785 کيلوبايت


کجاي اين جنگل شب پنهون ميشي خورشيدکم؟
پشتِ کدوم سد سکوت ، پر ميکشي چکاوکم؟
چرا به من شک ميکني؟!
من که منم براي تو...
لبريزم ازعشق تو و سرشارم ازهواي تو...
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو؟
پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو؟

گريه نمي کنم ، نرو!
آه نمي کشم ، بشين!
حرف نميزنم ، بمون!
بُغض نمي کنم ، ببين!

***********

سفرنکن خورشيدکم، ترک نکن منو، نرو
نبودنت مرگ منه، راهي اين سفرنشو
نذار که عشق من و تو اينجا به آخر برسه
بري تو و مرگ من از رفتن تو سر برسه

گريه نمي کنم ، نرو!
آه نمي کشم ، بشين!
حرف نميزنم ، بمون!
بُغض نمي کنم ، ببين!

***********

نوازشم کن و ببين عشق مي ريزه از صدام
صدام کن و ببين که باز غنچه ميدن ترانه هام
اگرچه من به چشم تو، کمم، قديمي ام، گمم؛
آتشفشان عشقم و درياي پر تلاطمم

گريه نمي کنم ، نرو!
آه نمي کشم ، بشين!
حرف نميزنم ، بمون!
بُغض نمي کنم ، ببين!

Thursday, December 02, 2004

ماها... مجله الکترونیکی همجنسگرایان ایرانی

اولین شماره ماها منتشر شد.

برای دریافت شماره اول مجله و همچنین جهت اشتراک، درخواست خود را به پست الکترونیکی زیر ارسال نمایید:
Majaleh_maha@yahoo.com