نامه ای به خداجون خودم...
سلام خداجون...
حالت خوبه؟
خیلی مخلصیم!!!
خب خداجون.... مارو نمیبینی خوش میگذره؟!
بی وفا، خوب واسه خودت نشستی اون بالا-مالاها و یه سراغی هم از ما نمیگیری! (یا شايدم ميگيري و ما متوجه نميشیم!!) ببینم، یعنی واقعا پیش خودت نمیگی یه داریوشی هم اون پایینا بود که یه زمانی با من رفیق بود؟؟؟ تنها پناهش، تو روزای تنهایيش من بودم؟! تنها كسي كه با هاش درددل ميكرد «خداجون» خودش بود؟؟؟؟
ای بابا....... اشکالی نداره، بااین حال، ما بازم دوستت داریم..........
خداجون، امروز دوباره دلم خیلی گرفته...
میخواستم مثل همیشه، بشینم تو تنهایی خودم و باهات درددل کنم ولی پشیمون شدم!! گفتم حالا که صدام تا اون بالاها نمیرسه، بذار یه نامه واست بنویسم، بلکه حداقل دیگه اینجوری مارو یادت بیاد...
کجایی خداجون؟؟ نیستی!!!
یه خورده ازت دلگیرم.... خب آخه بیکار بودی مارو آفریدی که حالا وقت نکنی یه سری به ما بزنی و یه حالی از ما بپرسی؟؟
خداجون، خیلی وقته حس میکنم که منو یادت رفته... بابا آخه بی انصاف، به خودت قسم این رسم «خداوندگاری» نیست! تو که منو آفریدی، تو که منو تا اینجا رسوندی، یه دفعه کجا غیبت زد؟ تو که رفیق نیمه راه نبودی، پس چرا منو تک و تنها ول کردی وسط این آشفته بازارت؟
دلم خیلی هواتو کرده خداجون...
توی این چند وقته که حس ميكنم نیستی، انگار یه چیزیو گم کردم... همش یه چیزی کمه...يه چيز كه نه!! بي تو خودمو كم دارم......
خیلی دلم میخواد پیدات کنم، به همین خاطرم مجبور شدم سراغتو از خیلیا بگیرم و به خیلیا رو بندازم، اما راستش همشون ناامیدم کردن...
هركی بدلخواه خودش يك آدرسي ميده... انگار هیچکدومشون اون خدائي كه قبلا" با من رفيق بودو اصلا نميشناسن... همشون بهم آدرس اشتباه میدن...
نمیدونم چرا به هر طرفی که اونا میگن رو میکنم، به جای اون خدای مهربونی که میشناختمش، خدایی رو میبینم که باید ازش بترسم و حرارت آتیش جهنمشو همیشه پشت گوشم حس کنم..... هرطرف که نگاه میکنم، میبینم که به اسم تو یه نمایندگی مجاز وا کردن و ازم میخوان برای اینکه دوباره پیدات کنم،
خودمو فراموش کنم...
میگن برای رسیدن به تو، من باید تو این دنیا چشامو درویش کنم و فقط حسرت بخورم و آقائي كردن اونا رو ببينم. تو روزش 17 رکعت نماز بخونم و بین این 17 رکعت، یه عالمه دیگه مستحبی بخونم و شباشم همش تا صبح نماز شب بخونم و در غم فراق تو و امام زمانت اشک بریزم و همش در آرزوی وصال تو ( وصال توئي كه توي دلمي... تویی که توی خونمي... اصلا" با روح من قاطي هستي) ، بايد روز و شبامو و به خصوص شب جمعه و صبح جمعه هامو با ناله و زاری بگذرونم تا شاید به منم توجه كني!
ازم میخوان به این دنیای فانی(!!!) که مثل یه مار خوش خط و خاله(!!) پشت کنم و به یه تیکه نون و یه جرعه آب قناعت کنم و درعوض همه اینا، دلمو به اون بهشتی که گفتی درختاش همیشه سایه داره و از تو جوباش به جای آب، شیر و عسل و شراب روونه و توش پر از حوری های بهشتی خوشگل و مامانیه، خوش کنم...
همش منو میترسونن که اگه اینجوری که ما گفتیم نکنی، اون دنیا، یه پلی هست، بهش میگن پل صراط!! اگه «آدم خوبه» (= همونیکه ما میگیم) باشی، عرض پل برات به اندازه یه اتوبان چهاربانده میشه، ولی اگه «آدم بده» باشی، عرضش از یه تار مو هم کمتره و هنوز به وسطاش نرسیدی، یه دفعه پات سر میخوره و میوفتی پایین و اینقدر دره زیر این پل عمیقه که چند شبانه روز طول میکشه به تهش برسی!!!!!!
هه!!
خداجون.... اینا چی میگن؟؟؟ یعنی واقعا اینجوریه که اینا میگن؟؟؟ مارو آفریدی که همش ازت حساب ببریم و از ترست مثل بید بلرزیم و روزی 17 دفعه قربون صدقه ات بریم و تو هم حال کنی؟؟؟؟؟
یعنی واقعا هدفت این بوده؟؟؟
خب اگه «بله-قربان گو» میخواستی که فرشته هات بودن! اگه «قربون-صدقه بگو» میخواستی که ملائکه آسمونیت بودن!!
من که میدونم تو اهل این حرفا نیستی...
تو خیلی بزرگتر از اونی هستی که من یا اینا بتونیم درکت کنیم... خیلی بزرگتر......
ولی خداجون... خودمونیم، راستشو بگو چه فکری تو سرت بود؟ غریبه که بینمون نیست، هدفت از این بازی ای که راه انداختی چی بود؟
میدونی، قبلنا به خودم میگفتم خداجون تو رو به این دنیا آورد، که از دیدن شادیات شاد بشه و از اینکه تونسته یه موجودیو درست کنه که خوشحاله، خودشم کیف کنه! حالا برا اینکه زیادم خرتوخر نشه، یه سری قوانینی هم گذاشته که هرکی به سهم خودش باید به اونا عمل کنه.....
اما حالا دیگه نظرم نسبت بهت عوض شده...
از وقتي كه خوب نگاه كردم و خواستم معني «زندگي» رو بفهمم، فكراي ديگه اي به ذهنم رسید و به نتایج جدیدی رسیدم!!!
میدونی من الان چی فکر میکنم؟
« ديدي چندوقتیه همه چی تکراری شده ... از دست اون ملائکه و فرشته هایی که صبح تا شب، همش بدون فكر و مثل یه روبات داشتن مدح و ثنای تورو میگفتن و جلو درگاهت دولا و راست میشدن، خسته شده بودی و دیگه حوصله اتو سر برده بودن. یه روز از اون روزا، که مثل همیشه نشسته بودی و داشتی واسه آفریده هات خدایی میکردی، پیش خودت گفتی:
ای بابا! اینا که همش همین کارا رو میکنن! حوصله ما سر رفت!! یه کاری جدیدی بکنیم، یه تنوعی، چیزی!! آها!! الان یه موجودای جدیدی درست میکنیم و بهشون قدرت و اجازه فكر كردن ميديم و ولشون میکنیم تو دنیا ، ببینیم چیکار میکنن! اینجوریم بدک نیست، هم ما سرگرم میشیم، هم اون آفریده های جدید ما!!!
بعدشم به عزرائیل گفتی زودی برو یه کم گِل بیار و باهاش بابا آدمو ساختی (یا هزارتا قصه دیگه!) و........... »
که بقیه اشو دیگه همه میدونن!!!
از اون اولم قصدت این بود که از این «موش و گربه بازی» ای که ما آدما، تو این دنیا سر هم درمیاریم، لذت ببری و یه کم اوقات فراغتتو پر کنی!!
چیکار کردی خداجون!!
به یه عده قدرت دادی؛ به این امید که بتونن درکت کنن... ولی به جون خودت اکثرشون فقط به فکر جیبشونن و بقیه ام که اینجوری نیستن، بازیچه همون گروه اولن!!!
اینقدر بهشون رو دادی که خودشونو هم سطح تو میبینن! نه، هم سطح تو چیه؟! از تو هم بالاتر.....
خداجونم، خدای مهربونم... خودت که داری این وضعیتو میبینی، خودت که حال و روزمونو میفهمی، پس چرا به حرفمون گوش نمیکنی؟
چرا کاری نمیکنی؟!
نمیدونم، شاید با خودت میگی: اینم بد نشد!!! بذار ببینیم آخرش چی میشه!! بذار یه کم بخندیم!
خداجون... این آدمایی که گذاشتی بالا سر ما، هیچ بویی از انسانیت نبردن.
منی که (به گفته خودشون) اشرف مخلوقاتم، به جرم اینکه میخوام خودم باشم، پیششون از یه سگ (که پیش اونا پست ترین موجود عالمه،) پست ترم...
نمیدونم بهت چی بگم...... اختیارمو دادی دست یه سری آدم «؟؟؟؟؟» ، نه، هیچ صفتی نمیشه واسشون پیدا کرد. تو هیچ لغتنامه ای، کلمه ای مترادف با این همه پستی پیدا نمیشه......
خداجون...
این آدمات، به اسم تو همه کار میکنن...
همش برا مظلومیت یه آدم به اسم امام حسین، به ظاهر تو سر خودشون میزنن، همش در انتظار یه نجات دهنده به اسم امام زمان ضجه میزنن، به آمریکا میگن استکبار جهانی، به اسرائیل میگن رژیم غاصب و صبح تا شب سنگ تورو به سینه میزنن... اما وقتی پای منافع خودشون میاد وسط، خیلی راحت تو و همه این اعتقاداتشونو میفروشن!!!!
آره خداجون...
کجای کاری؟ تو رو هم میفروشن...
به اعتبار تو، پیش بقیه واسه خودشون یه برو-بیایی راه اندختن که نگو و نپرس!!!
خداجون...
این آدمات به دروغای کثیفشون میگن دروغ مصلحت آمیز...
به ریاکاریشون میگن تقیه...
به حرومخواریشون میگن سود اسلامی...
به آزار رسوندن به بقیه بنده هات میگن امر به معروف...
به کتک زدن بنده هات و بردن آبروشون میگن نهی از منکر...
وقتی که غرورت جلوشون خورد میشه و درموندگی و اشکاتو میبینن، به این میگن توبه...
و هزارتا کار دیگه که اگه بخوام برات بشمرم، خوابت میگیره!!
خداجون...
دیگه خیلی داری بهشون رو میدی.
دست رو دست گذاشتی و نشستی نگاه میکنی که چیکار میکنن...
عزیز من، حالا که به فکر ما نیستی، لااقل یه ذره به فکر خودت باش! یه کاری کن که حداقل این کارای پستشونو به اسم تو نکنن... میدونم که اندازه این حرفا نیستن ولی به جون خودت تا اونجایی که میتونن، دارن تورو خراب میکنن...
از تو واسه بقیه یه دیو ساختن...
دیوی به نام «خدا»................
خیلی سرتو درد آوردم...
میدونم الان حداقل 60مليون نامه شكوه آميز از اينجا و هزارون نامه دیگه از بقیه بنده هات رسیده دستت، میدونم سرت شلوغه و باید به 6 میلیارد آدم دیگه هم رسیدگی کنی... فقط کاشکی نامه ام زیر بقیه نامه هات گم و گور نشه و وقت کنی بخونیش... جواب ندادی هم ندادی، ما به همینی که با تو دردل دل كنيم و دستخط مارو بخونی راضی ایم...آخه چاره ديگه اي نداريم!!!!!!!!!!!!
خلاصه ببخش اگه تو این نامه ام اینقدر پرحرفی کردم و اینقدر باهات خودمونی و پسرخاله شدم و تو کارات دخالت کردم!!! یه چیزیو میدونی، اگه این بنده هات که الان سرکارن این نامه رو بخونن، میگن:
- نگاش کن! پسره ی ... !!! داره کفر میگه! باید یه کم امر به معروف و نهی از منکرش کنیم تا آدم بشه!!!!!!
ولی گور بابای همشون!
من میخوام با «خداجون» خودم رفیق باشم، نه اینکه همش ازش بترسم. مگه نه خداجون؟ پس ولشون کن، بذار هرچی دلشون میخواد بگن. من و تو که باهم از این حرفا نداریم.......
آره دیگه....
خب خداجون، بقیه خیلی معطل شدن!!
اگه کاری نداری من برم؟!
نوکر خداجون خودمونم هستیم!
خیلی خاطرتو میخوایم...
یه کم هوای مارو داشته باشی، بد نیست!!!!
قربونت، داریوش

4 Comments:
احسنت داريوش. دارم به اين فکر ميکنم که تعداد اونايي که خدا رو ميشناسن داره زياد ميشه.
حالا چرا نامه سرگشاده؟
سلام داریوش جون به وبلاگ من هم سری بزن
جزیره متروک
سلام داريوش جان.خيلي خوب مي نويسي.بهت تبريك ميگم.اما يه سوال داريوش همون سروش يا نه؟
قربانت.به اينجا هم يه سري بزن.
siavashonline.persianblog.com
Post a Comment
<< Home