Monday, September 27, 2004

برای رضای عزیزم... و همه رضاهای دیگه...

( خواهش ميکنم چند دقيقه وقت بذار و اين حرفارو آروم آروم
بخون... مرسي...)

يکي بود، يکي نبود، زير گنبد کبود، يه رضا کوچولو بود.
رضا کوچولوي ما، باباشو خيلي دوست داشت. خيلي با هم رفيق بودن. باباي رضا کوچولو،
مسافرت زياد ميرفت ولي با اين حال هروقت ميومد خونه، کلي با رضا کوچولو بازي ميکرد.....

چندوقتي ميشد که بابايي رفته بود و هنوز برنگشته بود. رضا کوچولو دلش برا بابايي
اندازه يه گنجشک شده بود. همش دلشو با خاطره آخرين باري که بابا رو ديده بود خوش ميکرد
و به خودش ميگفت: «بابايي فردا مياد، با هم ميريم بازي ميکنيم، ميريم بيرون، برام اسباب
بازي ميخره و...»
و هرشب چشاشو با ياد آخرين ديدار بابا ميبست:
......... بابا مهربون تر از هميشه شده بود. نه اينکه مهربون نباشه ها! نه! مهربون
تَر تَر شده بود! اين چندروزه، همش با همه ميگفت و ميخنديد. مخصوصا با رضا کوچولو،
اما اينبار هم مثل دفعه هاي قبل مجبور بود بره.
روز آخري که ميخواست بره، موقع خداحافظي، رضا کوچولو رو بغل کرد...
رضا کوچولو هنوزم داشت بازيگوشي ميکرد، ولي بابايي جدي شده بود...
تو چشاي رضا کوچولو نگاه کرد...
رضا کوچولو ناخودآگاه آروم شد...
بابايي چند دقيقه تو سکوت رضا کوچولو رو نگاه کرد و بعدش گفت:
- خب، آقا رضا! ديگه واسه خودت مرد شدي. آقا رضا من دارم ميرم سفر، تو اين روزايي که
من نيستم، تو مرد خونه اي. مواظب خودت و مادرت باش.
رضا کوچولو کيف کرد... اون 4 سال بيشتر نداشت، ولي بابا بهش ميگفت: «ديگه مرد شدي» ،
بهش ميگفت «آقا رضا»!! اينقدر خوشحال بود که اصلا متوجه گريه هاي قايمکي ماماني نشد.
اصلا متوجه نگاه هاي نگران بابا نشد.
و بابا رفت...
بابا رفت و ديگه برنگشت.............
رضا کوچولو دلش واسه بابا تنگ شده بود. همش منتظر بود که بابايي برگرده و دوباره باهم
بازي کنن، ولي بابايي خيلي وقت بود که نيومده بود خونه. هروقت از مامان سراغشو ميگرفت،
ماماني روشو اونور ميکرد و در حالي که صداش يه کم ميلرزيد، آروم زير لب ميگفت:
- بابات رفته سفر... يه سفر دور... پيش خدا...
رضا کوچولو از خودش ميپرسيد خدا کجاست که بابايي رفته پيشش؟ اما هرچي فکر ميکرد، يادش
نميومد که تا حالا خونه خدا رفته باشه! به همين خاطر از ماماني ميپرسيد:
- مامان، چرا نميريم پيش بابا؟ بيا بريم پيش بابا، دلم واسش تنگ شده. من بابامو ميخوام...
رضا کوچولو به چشاي مامان دقت نميکرد که هروقت اين حرفارو بهش ميزنه، باروني ميشن.
هيچوقت توجه نکرده بود که هميشه با گفتن اين حرفا، مادر از درون فرو ميريخت و ذره ذره
داغون ميشد.
اما مگه رضا کوچولو چيز زيادي خواسته بود؟؟؟ مگه حرف بدي زده بود؟؟؟
اون فقط دلش واسه بابا تنگ ميشد. فقط باباشو ميخواست...
ولي بابا ديگه برنگشت.....

......................................

حالا بيست سال از روزي که بابا رفت و ديگه برنگشت ميگذره.
رضا کوچولو، ديگه رضا کوچولو نيست! حالا بزرگ شده و ميره دانشگاه. حالا ديگه معني
اينکه يه نفر رفته پيش خدا رو خيلي خوب ميفهمه...
رضا هنوزم دلش واسه باباش تنگ ميشه...
بعضي شبا دلش خيلي ميگيره. ميره پيش مامان ميشينه و باهم حرف ميزنن. مامان از خاطره
هاي بابا ميگه، از اينکه اگه الان بود، وضعشون اينجوري نبود، از اينکه بابا اگه بود
حالا مهندس شده بود. رضا هم چيزاي کمي که يادشه رو تعريف ميکنه.
بعضي وقتا، وسط حرف زدن، بغض مامان ميترکه.......
مامانِ مهربون...
مامانِ صبور...
مامان بيست ساله که با ياد بابا زندگي ميکنه. مامان خيلي قويه. مامان رضا کوچولو رو به
تنهايي بزرگ کرده. مامان دلش واسه بابا تنگ شده. مامان دلش ميخواد حتي براي يه لحظه هم
که شده، دوباره عشقشو، زندگيشو، عزيزترينشو، تو بيداري ببينه، ولي افسوس.......
رضا هم همينطوره، هر وقت خيلي دلش واسه بابا تنگ ميشه، ميره سر قبر بابا...
قبري که تا همين چندسال پيش هم خالي بود... ميره با
باباش حرف ميزنه و درد دل ميکنه... از غم و غصه هاش ميگه، از تنهايي هاش، و همينطور از
تنهايي هاي مامان......
رضا خوب ميدونه که باباش کار درستي کرده، ميدونه که باباش فداکاري کرده، ميدونه تو
روزايي که خيليا از ترس فرار ميکردن، باباي اون بوده که از خاک ايران دفاع کرده و به
همين خاطر هميشه بهش افتخار ميکنه. ولي.....
رضا غمگينه......
رضا هرگز دوست نداره باباش عروسک خيمه شب بازي باشه...
رضا دوست نداره دوتا تيکه استخون و پلاک باقي مونده از بابا، که بعد از 16 سال براشون
آوردن، بشه بازيچه دست يه سري آدم ضعيف، تا وجود حقيرشون رو پشت اون قايم کنن.
رضا بدش مياد از اينکه کل سال، همه به فکر کارايِ ؟؟؟ خودشون باشن و هفته دفاع مقدس که
ميشه، ياد بابا بيفتن و براي خالي نبودن عريضه، اونو مثل پيراهن عثمان علم کنن!
رضا متنفره از اينکه بعضي از مردم اينجوري نگاش ميکنن! جوري که انگار حق اونا رو
خورده! انگار دولت از مردم عادي پول ميگيره و ميريزه زير پاي رضا و مادرش... از اينکه
بعضي از مردم فقرشون رو از چشم اون و باباش ميبينن، از اينکه بدبختي و حماقت خودشون از
چشم اون ميبينن!
رضا ناراحته از اينکه دوستاي باباش اينجوري زجر ميکشن. هم رزماي بابا... کسايي که ما
به راحتي به اونا ميگيم جانباز ولي هرگز نميتونيم درک کنيم چه دردي ميکشن... رضا از
يکيشون تعريف ميکرد که 19 ساله قطع نخاع شده و تو اين 19 سال، فقط ميتونسته سرشو حرکت
بده.
ميفهمي چي ميگم؟ ميدوني 19 سال يعني چي؟ 19 سال کم نيست.. يه عمره! فکر ميکني تو اين
19 سال، چند نفر از هفتاد ميليون نفري که اين مرد به خاطر دفاع از اونا جنگيده، رفتن و
حالشو پرسيدن؟ گفتن تو که براي دفاع از ما جنگيدي، چيزي کم و کسر نداري؟ کمکي نميخواي؟
همه چي رو به راهه؟ .... اين کارارو که نکرديم، باشه،
اما کاش لااقل توي بيمارستانهامون راشون ميداديم که پشت در
بيمارستان جون ندن......

نه... هرگز نميفهمي... هرگز درک نميکني... منم درک نميکنم، مني که با حرفاي رضا، دو
ساله نيت کردم برم يه سر به آسايشگاه جانبازا بزنم و قهرماناي عزيز
ايرانم رو ببينم ولي
همش امروز و فردا ميکنم... حتي اين آدمايي هم که فکر ميکنن صاحب اختيار من و تو هستن و
ادعا ميکنن که همه چيو حتي بهتر از خدا ميفهمن، اونا هم درک نميکنن...
افسوس که هيچکدوممون هرگز درک نميکنيم......
بعضي وقتا دلم به حال غربت رضا و بابا- مامانش ميسوزه. اما تا حالا نديدم اون
اين حس رو داشته باشه. هميشه به باباش افتخار ميکرده. رضا ميگه:
- من ميدونم بابام چه آدم بزرگي بوده. شايد الان خيلي از اين جوونا قدر باباي
منو ندونن و حتي به اون بي احترامي هم بکنن، اما مطمئن باش سالها بعد ارزش کار باباي من
معلوم ميشه. ماها هميشه ارزش چيزايي که داريم رو خيلي ديرتر از اوني که بايد،
ميفهميم...
خيلي دردناکه... بعضي وقتا به بزرگي و نجابت رضا غبطه ميخورم...
رضا غم هاي بزرگي تو دلش داره، ولي دلش هم اندازه غم هاش بزرگه.
رضا خيلي خسته اس، اما يه چيزه که اونو سرپا نگه داشته و بهش اميد ميده:

ايران
رضا دلش واسه ايران ميتپه...
نه مثل اين آدمايي که فقط حرف ميزنن و تا حرف پول مياد، شرف و آبروي کشور خودشونو ميفروشن... نه! رضا با شنيدن کلمه ايران، دلش ميلرزه. درست مثل بابا... رضا دانشجوي رشته اقتصاده. خيلي بهتر از من و تو ميدونه که تو اين مملکت چه خبره. آرزو و هدفش اينه که بتونه ايران رو از دست آدماي بيسواد(!) دربياره و به شکوه و عظمت سابقش برگردونه و دوباره مردم ايرانو شاد کنه...
اين چيزيه که اونو زنده نگه داشته.......
رضا هيچ توقعي از ما نداره...
رضا هيچوقت از ما چيزي نخواسته. رضا از روزي که بابا رفت و ديگه برنگشت، ياد گرفت که بايد رو پاي خودش وايسته و از بقيه چيزي نخواد. رضا با اينکه مادرش نياز به عمل داره، اما پول نميخواد. رضا وعده هاي سرخرمن نميخواد. رضا دوست نداره اينقدر تو بوق و کرنا کنن که به خونواده اون يه عالمه پول ميدن! پولي که فقط اونه که رنگشو نديده!!!!
رضا فقط يه خواسته کوچولو داره...
فقط به باباش احترام بذاريم...
به مردي که زندگيشو فداي ميهنش کرد تا من و تو، امروز (لااقل کمي) احساس امنيت کنيم.
مردي که ايران به اون مديونه...
مردي که مام وطن، به خاطر داشتن همچين فرزندي به خودش ميباله...
رضا فقط همين يه خواهش رو داره...
- تورو خدا دست از سر بابا برداريد. تو
رو خدا بابا رو سپر اشتباه ها و گناه هاي خودتون نکنيد. تو رو خدا بذاريد از بابايي که
تو دوران زندگيش، هرگز به طور کامل واسه من و مامان نبود، لااقل بعد از شهادتش، يادش و
پلاکش واسه خودمون باشه.......

5 Comments:


At 9:52 AM, Blogger آدم آهنی said...

آروم آروم خوندم -ولی- نتونستم آروم بمونم

 

At 11:24 AM, Anonymous Anonymous said...

کاش بارانی بیاید و همه رنگها و زنگهای چشمها را ببرد .
مهدی
hamzaaad.persianblog.com

 

At 11:53 PM, Blogger آراد said...

ممنون از این یاداوری که کردی . بعضی ها مثل من بعضی وقتهااین جور مسایل رو از یاد میبرن و دوباره ازت ممنونم به خاطر این نوشته ی زیبا و پر از احساس . یاد همشون بخیر . امیدوارم که ما هم بتونیم برای ایران عزیزمون قدمی برداریم . برای آزادی اون . موفق باشین. یه همچین مسیله ای برای یکی از دوستای من پیش اومده بود. خدا خودش به همه کمک کنه

 

At 2:33 AM, Blogger Amir said...

kheili ghashang boood...........

 

At 5:28 PM, Anonymous Anonymous said...

rezay aziz dast too va hameh rezahay digehy ke tamam in salha na faghat tanha bodid,balke ranj negahhay biganegi ra tahmol kardid mibosam,dast too va dast madarhaton ra ke tamam in salha bedon yek shoneh asheghaneh geryeh kardand ra am mibosam.

 

Post a Comment

<< Home