در این غربت خانگی ...
با هم به اونجا میرید.....
هوا بدک نیست و سنتی بازی بدجوری فاز میده! میگردین یه جای خوب پیدا میکنید و رو زمین میشینید. دارید گل میگید و گل میشنوید و یاد قدیما رو زنده میکنید و اینقدر غرق صحبت شدید که اصلا حواستون به دور و برتون و بقیه ی چیزا نیست... یه دفعه سرتون رو میارین بالا و میبینین دو تا جناب سروان محترم و شریف نیروی انتظامی بالای سرتون واسادن و زل زدن به دلقک بازیای شما!
- شماها، این وقت روز، اینجا، چیکار میکنید؟!!!!!!!
این وقت روز؟؟؟؟
اینجا؟؟؟؟؟؟
مگه الان کِیِه؟!!
اینجا کجاست؟؟!!!!
یه نگاهی به آسمون میندازی و میبینی که دیگه دم دمای غروبه و هوا داره تاریک میشه. ولی با این برخوردی که دیدی، یه لحظه شک میکنی که "نکنه اشتباه میکنم؟!" پس محض اطمینانم که شده یه نگاهی به ساعتت میندازی: یه ربع- بیست دقیقه ای به ساعت شیش بعدازظهر مونده!
بعد پیش خودت فکر میکنی: خب، من کجام؟
: توی پارک!
همه مردم میان پارک چیکار میکنن؟
: میان یه هوایی تازه کنن... یه گپی بزنن... یه کم از شلوغی و سروصدا و دود و دم فرار کنن...
اِ!! خب ما هم نشستیم تو این سرما داریم همین کارو میکنیم که!
چون گیج شدی و واسه خودت جوابی پیدا نمیکنی، تصمیم میگیری افکارتو با جناب سروان در میون بذاری تا بلکه ایشون روشنت کنه!!!!
- بلبل زبونی نکن واسه من! یالا!!! پاشین برین خونه هاتون ببینم! دیگه هم نبینم این موقع روز این طرفا بپلکید ها!!!!
نمیتونی بفهمی چه موضوعی تو رو مستحق یه همچین برخورد توهین آمیزی کرده!
قیافت مثل دزدا و خلافکاراست؟ که نیست!
باعث اذیت و آزار کسی شدی؟ که نشدی!
جای کسی رو تو پارک تنگ کردی؟ که نه!
اصلا کار اشتباهی کردی؟ که نکردی!
فقط ياد گذشته ها و بچه بازي ها و دوستا و كاراشون تورا كمي سر حال آورده و چشمات يك كمي بفهمي نفهمي برق شادي توشه و سر حال بنظر ميائي....
نخیر!!! هرچی به اون مغزت فشار میاری، نمیتونی دلیل منطقی ای واسه این طرز برخورد پیدا کنی! لازمم نیست زحمت بکشی، چون از قیافه دوستت هم معلومه که اونم هیچی به ذهنش نمیرسه! پس موضوع چیه؟! کجا باید بریم؟ اصلا چرا باید بریم؟!! نشستیم تو پارک داریم مثل بچه ی آدم باهم حرف میزنیم، حالا چه اصراریه که پاشیم بریم خونه هامون؟! سعی میکنی با جناب سروان صحبت کنی و براش توضیح بدی که اصولا پارک (چه از نوع جنگلی و چه از نوع شهری) جاییه که معمولا ساعت استفاده خاصی نداره و انسان های شهرنشین میتونن هروقت که خواستن از پارک به عنوان یک مکان عمومی جهت تمدد اعصاب استفاده کنن.
- مثل اینکه شماها زبون خوش سرتون نمیشه! اصلا راه بیوفتید ببینم!!!
- کجا؟
- حالا بریم، بعدا خودتون میفهمین!
- آخه یعنی چی "بریم بعدا میفهمید"؟
- میدونی چیه، شماها اومدین اینجا همجنسبازی کنید.......
هه!
دیده بودیم دختره رو با داداشش تو خیابون میگیرن، شنیده بودیم تو جیب یارو مواد میندازن، ولی این بهونه خیلی جالب و در عین حال احمقانه بود! تو اين سرما كه سنگ يخ میزنه، نشستن و صحبت كردن دو تا جوون که هركدوم هم شصت تا پوشیدن.... (البته لازم به ذکره که بعد از گیر افتادن، این موضوع دیگه یه بهونه احمقانه نخواهد بود! چون موقع دادگاه، به صورت معجزه آمیزی از آسمون مدارک و مستندات و شاهدانی دال بر گناهکاری شما نازل میشه)
تو اون لحظه هیچ کاری عاقلانه ای به ذهنم نمیرسید...
جز اینکه یه لبخندی بهش زدم و چند ثانیه تو چشاش نگاه کردم...
- چیه؟ نگاه میکنی؟؟؟ راه بیوفت حالیت کنم!
چه جمله زیبایی: "چرا نگاه میکنی؟"!!!
.... حتما همتون میدونید که اصولا ناراحتی یه مامور نیروی انتظامی از دست شما چقدر میتونه دردناک باشه(!!)، خب، جوونیِ و سادگی و اوسکولی!!!! یه لحظه یادمون رفت که توی ایران زندگی میکنیم و حواسمون نبود: "حرف زدیم..."، "نگاه کردیم..."! یهو به خودمون اومدیم و دیدیم که ای دل غافل! با این رفتار زشت و ناشایست خودمون (نگاه کردن، «چشم» نگفتنِ و...) چقدر موجبات کدورت خاطر این 2 عزیز زحمتکش رو فراهم کردیم! دیدیم اینجوری خیلی بد میشه که، پس عقلامون رو ریختیم سرهم و سعی کردیم یه راهی پیدا کنیم که هم یه تشکری از اینهمه وظیفه شناسی و نکته سنجی این عزیزان(که واقعا هم جای تقدیر داره) کرده باشیم، و هم یه جورایی بابت اینکه با رفتار و حرفهای زشت و نابجای خودمون خاطر شریفشون رو مکدر کردیم، ازشون پوزش بخوایم..... پیش خودمون حساب کردیم که خونواده هامون دارن اینهمه مالیات و عوارض و... میدن، بعد دقت کردیم دیدیم که این همه پول اول میره جزو بودجه دولت، بعدش از اونجا پخش میشه بین دستگاه های زیر نظرش و آخر سر میرسه دست عزیزای زحمتکشی مثل نیروهای انتظامی. حساب کردیم دیدیم که اووووه!!!! چقدر طول میکشه که این مالیات های ما به دست این عزیزا برسه... از اونطرفم که خودتون میدونید، مجلس تصویب کرده که بنزین از اول سال دیگه که نه، از شهریورش گرون بشه. خب، حالا با این اوضاع- احوال و با این حقوقهایی که دولت میده خرج زن و بچه که در نمیاد، و تا بیاد این مالیاتهای ما به دست این مامورین شریف برسه بیچاره ها کلی شرمنده زن و بچه میشن!(بابا انصافم خوب چیزیه!!!) خلاصش اینکه به این دلایل (دلایل فوق الذکر!) سعی کردیم در حد وُسعمون، هرچی که تو جیبامون داریم در طبق اخلاص بذاریم و تقدیم کنیم تا بلکه بتونیم ذره ای از این همه فداکاری رو جبران کنیم...
(این همه توضیح دادم که یه وقت خدای نکرده، زبونم لال، پیش خودتون فکر نکنید این عزیزان زحمتکش قصد دیگه ای غیر از انجام خدمت و وظیفه داشتن، و همینطور، ذره ای با زحمات شبانه روزی و فداکارانه این عزیزان آشنا بشین.)
.................................................
این بار اولی نیست که از این ماجراها برای من و تو اتفاق میوفته و مسلما بار آخرم نخواهد بود... شاید این موضوع برای خیلی از ماها دیگه روزمره و عادی(!!!) تلقی بشه، اما فکر نمیکنم نیاز به گفتن این باشه که همین مسائل کوچیک، مبنای مسائل بزرگتری هستن که متاسفانه تو این روزا کم نمی بینیم... تو این ایران، مسئله ای به نام "احترام به شخصیت و حقوق فردی دیگران"، فقط در ازای "چشم گفتن" و "دم تکون دادن" معنا پیدا میکنه و در سرلوحه ی همه کارات، بايد همیشه این نکته ی مهم رو در نظر داشته باشی که کارت قدغن هست یا نه!!!
از حرفای این آدم، تو اون لحظه اول به حد انفجار عصبانی شدم، ولی حیف! حیف که.........
کاری نکردم... هرچند که خیلی دلم میخواست یه کاری میکردم.
چیزی هم نگفتم... هرچند که دلم میخواست خیلی حرفا بزنم.
همونطور که گفتم فقط یه لبخندی بهش زدم و چندثانیه تو چشاش نگاه کردم... جوری که همه ی ناگفته هایی که قدرت بیان کردنشون رو نداشتم، از نگام بخونه......
الانم دلم میخواست اینجا خیلی چیزا بنویسم و عصبانیت خودمو خالی کنم، اما.....
اما دیدم آخه برای کی؟ که چی بشه؟
اول از همه اینکه این وسط خودم، با سکوت کردنم، یکی از دو طرف اصلی گناهکارم، و دوم هم اینکه اگه خود من این حرفا رو یه جایی بشنوم یا بخونم، اکثرا فقط یه سری تکون میدم و تو دلم میگم: "راست میگه بیچاره! بد مملکتی شده!". بعضی وقتا هم که یه ذره بیشتر حال و حوصله داشته باشم و بخوام کلی همت کنم، بلند بلند یه چندتا فحش میدم و میگم که: "آره %$#& ها! مملکت رو به $%$^ کشیدن!". (البته بعضی وقتا هم دیگه شجاعت رو به حد اعلا میرسونم؛ اول دور و برم رو خوب نگاه میکنم و اگه مطمئن بشم که کوچکترین نگرانی ای نیست، قضیه هایی از این دست رو با کلی آب و تاب واسه بقیه تعریف میکنم و بر علیه این سواستفاده ها کلی سخن میرونم!)
اما ببینم... من و تو تا حالا هیچوقت جدی از خودمون پرسیدیم که معنی این وضعیت چیه؟ که تا کی باید این وضع ادامه داشته باشه؟ امروز با مالیات مستقیم، فردا با شیرینی خانوم-بچه ها، پس فردا با پول چایی، اما آخرش چی؟ به کجا میخوایم برسیم؟ توروخدا ببین شخصیت من و تو چقدر پست و بی ارزش شده که باید هر روز و هر روز، بدون هیچ دلیلی، به هر آدمی(تو به کار بردن این کلمه شک دارم، اما قصدم هرگز "با یه چوب روندن همه" نیست) که معلوم نیست در چه درجه ای از صلاحیت برای پرس و جو از من و توست، جواب پس بدیم... که چرا حرف میزنی؟ چرا نگاه میکنی؟ چرا میخندی؟ چرا فلان کار رو میکنی؟ چرا زندگی میکنی؟ چرا...؟ چرا...؟ چرا...؟ و بازم چرا...............
نیومدم منبر برم و روضه بخونم که آی جماعت! بیاین فلان کنیم و بیسار کنیم!!!!
نه!!
این همه آسمون – ریسمونی که بهم بافتم، همش برای این بود که بگم بیایم یه ذره بیشتر به خودمون فکر کنیم...
ماها انسانیم...
یه انسان با نژاد و اصلیت ایرانی.....
دیگه حرفی واسه گفتن باقی نمیمونه. همه چیز توی همین 2 تا جمله اس.
نمیدونم، شاید دفعه بعدی که یه همچین ماجرایی برام پیش اومد، زدم به سیم آخر و پای همه چی وایستادم...

6 Comments:
راست میگی، بد مملکتی شده
وای چه وحشت ناک .
تا حالا اين جوريشو نشنيده بودم.
عجیبببببببب داستانیه این زندگی
عجیب بازاریه این دنیا
تعجب نداره ایرانه
WWW.KERMANGAY.PERSIANBLOG.COM
jazireyematrook :
salam azizam ... ba in neveshte mano yade 2 3 tajrobeye hamin tori andakhti ... dar in gorbate khanegi .........
احتمالاً اين dfgdhdjfk ها مملکت رو به dhjhdkdk کشوندن. راس ميگي بد مملکتي شده. حالا راستش رو بگو. براي چي رفته بودي اونجا
Marg bar in regime kasife jomhurie eslamie ke javanan ra dar chenin vaziati negah dashte ast.nang bar in regime.in ha khod bayad dar dadgah haye mardomi mohakeme shavand
Post a Comment
<< Home